Fate is predetermined.

part: 14


میسون: بابا....مینا


همین یه کلمه کافی بود که اخم های پیرمرد در هم گره بخوره و خشمگین نگاهشو داد به میسون

طوری نگاه میکرد انگار میخواست سر به تن هیچکدوم از این ادم ها نباشه

نگاهش روی میسون بود همچنان و با دندون هایی که روی هم ساییده میشدن اروم لب زد

کیم: اینجا چه غلطی میکنن؟


میسون کمی طول کشید تا دوباره جرعت حرف زدن به دست بیاره


میسون: بابا، اونا باید برگردن

پیرمرد که حالا حتی اخمش غلیظ تر شده بود با جدیت غرید.." با اجازه کی اون هارو توی عمارت من راه دادی؟ اگر میخواستن برگردن هیچ وقت نمیرفتن"

این دفعه یول از جاش بلند شد و جلوی پیرمرد رفت و ایستاد

یول: باور کن اگر اِسرار های مینا نبود حتی الان هم برنمیگشتیم
کیم: توی عمارت من یا حتی توی شهر من جایی برای شما نیست، گمشید


حرفش از روی عصبانیت یا هر چیزی شبیه به این نبود
حرفش حقیقت بود
داشت واقعا بیرونشون میکرد

مینا که بغض گلوش رو چنگ میزد جلو اومد

مینا: نمیخوای دست از خودخواهی و ادعای قدرت داشتن برداری درسته؟

کیم: تو با چه رویی اومدی جلوی من اصلا؟ بعد از ۳۴ سال با یه بچه اومدی خونم که چی؟ تو حتی مراسم خاکسپاریه مادرت هم نیومدی

مینا اشک توی چشماش حلقه زد ولی پلک نزد که نریزه" لازم به یادآوریه که با بچه سه ساله توی بقلم اومدم و حتی از در به داخل رام ندادین؟"


کیم: اگر فرار نمیکردی با این مرد....الان تو ام مثل میسون اینجا بودی، ولی تو با اون بودن رو انتخواب کردی


مینا که انگار خودش رو سال ها اماده این بحث کرده بود عصبی داد زد: اگر توی خودخواه که همچیز رو تو پول و قدرت میبینی منو مجبور نمیکردی نمیرفتم....کدوم احمقی خانوادش رو ول میکنه؟؟....ها؟...مگر اینکه خانوادش خیر و صلاحش رو نخوان

کیم هم دست کمی از مینا نداشت و داد زد: من خیر و صلاحت رو نمیخواستم؟....پس خود تو که خیر و صلاحت رو میدونستی چرا الان بعد ۳۴ سال برگشتی؟ چی شده که برگشتی؟ مشخصه که مشکلی پیش اومده

مینا: البته....البته....مشکل از همون روز اول پیش اومد، با گرفتن خودتون از من، با مجبور کردنم به فرار، با مجبور کردنم به زندگی توی غربت، با نبودنم توی خاکسپاریه مادرم، با همسرم تنهایی بزرگ کردن دخترمون، و با هزاران چیز دیگه و حتی الان با بیرون کردنمون.....اره بابا....زندگی من پر مشکل بود..ولی حداقل همسرم و دخترم بودن که بهشون تکیه کنم، تنها دل گرمی من توی این سال ها یول و الیزا بودن.....اصن تو حتی نَوَت رو میشناسی؟ اسمشو میدونی؟

مینا خنده هیستریک و عصبی ای کرد و دوباره ادامه داد: البته که نه...تو چیزیو که نتونی کنترل کنی رها میکنی، ولی اونو بدون که قرار نیست همچیز همیشه تحت کنترل تو باشه

یول به سمت مینا رفت و دستی به کمرش کشید برای اروم کردنش
دیدگاه ها (۲۶)

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

Fate is predetermined.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط